السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
659
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
عابد باشد ، پس آن ملك به صورت انسانى به نزد او رفت ، عابد پرسيد : تو كيستى ؟ ملك گفت : من مرد عابدى هستم كه آوازهء عبادت تو در اين مكان به من رسيده است و من آمدهام تا در كنار تو به عبادت خدا مشغول شوم ، و آن روز در كنار او به عبادت پرداخت ، فردا ملك به او گفت : اينجا مكانى بسيار سرسبز است و فقط براى عبادت صلاحيّت دارد . عابد گفت : امّا اين مكان نقصى دارد ، ملك گفت : عيب و نقص اينجا چيست ؟ عابد گفت : پروردگار ما چهارپايى ندارد اگر او درازگوشى داشت ، آن الاغ در اين مكان به چرا مىپرداخت ، و اين علفهاى سر سبز هدر نمىرفت ! ملك گفت : پروردگار منزّه از داشتن مركب و چهارپاست ، عابد گفت : عيب او همين است ، اگر حمارى داشت امثال اين علفها به هدر نمىرفت ! آن وقت خداوند به آن ملك وحى نمود : همانا من به اندازهء عقل وى به او ثواب مىدهم ، در همان مأخذ با استناد به امام سجاد ( ع ) نقل مىشود ، مردى همراه خانواده خود سوار بر كشتى شد ، كشتى در ميان دريا دچار طوفان شد و درهم شكست و هيچ كس به جز همسر آن مرد نجات نيافت ، آن زن با تخته پارهاى از تختههاى كشتى خود را نجات داد تا به جزيرهاى از جزاير دريا رسيد ، در آن جزيره مرد راهزنى بود كه از ارتكاب هيچ معصيتى دريغ نداشت ، آن راهزن خوابيده بود كه زن بالاى سرش رفت و او ناگهان از جا برخاست و گفت : تو انسانى يا جنّ ؟ زن گفت : من انسان هستم با گفتن اين حرف بدون هيچ كلمهاى مرد به او حمله كرد و قصد نمود با او زنا كند ، زن كه از اين عمل ناراضى بود ، بسيار ناراحت و هراسان بود ، مرد راهزن كه او را چنين ديد به او گفت : چه شده كه چنين مضطرب هستى ؟ زن با انگشت خود به آسمان اشاره كرد و گفت : من از خداوند مىترسم ، مرد گفت : آيا مرتكب گناهى شدهاى ؟ زن گفت : به عزّت الهى سوگند ، چنين نيست ، مرد گفت : تو كه تاكنون مرتكب گناهى نشدهاى ، اين چنين از خدا مىترسى و از معصيت او كراهت دارى ، به خدا قسم من با اين همه گناه بيش از تو سزاوار بيم و خوف از خدا هستم ، سپس برخاست و از عمل خود منصرف شد و بسوى خانوادهء خود بازگشت و قصد توبه و مراجعت نمود ، در راه با راهبى مصادف شد و آفتاب بر آنها مىتابيد ، مرد راهب به جوان راهزن گفت : دعا كن و از درگاه الهى بخواه ابرى بر سر ما سياه افكند ، جوان گفت : من در نزد پروردگار خود